آناستازیا....فتح الله کیاییها.
آناستازیا
برایم لبخند بزن
آناستازیا
برایم برقص
آناستازیا
بخند، برقص و مرا غرق کن
من تشنه ام
و دلخسته از تمامی این راههای پیچاپیچ
و دلتنگی دره ها
و عبوسی این کوه ها
اناستازیا
بخند ، برقص، شاد باش.
کوه ها هر گز نمی رقصند
اما نهنگها
آنها رقصندگان جاویدند
آناستازیا
پستانت بوی موز می دهد
و لبانت شکرین است
آناستازیا
بوی پسته ی دهان بسته را
ترویج می کنی
دهان بگشای
بگذار با زبان تو فریاد کنم
آناستازیا
چقدر سخت است
دست انداز جاده ها
وقتی از پس کوهها فریاد می کنی
و من شانه خالی می کنم از دوست داشتنت
آناستازیا
معبود کودکی هایم
ایکاش دردت را با من
یکسان تقسیم می کردی
آنگاه کنار تو بودم
نه با موهای ستم دیده ام
و نه حتی با این یخهای زمستانی ام
نه
نه
نه
با شور جوانیم
با عشق کودکیم
آناستازیا
مرا به خویش بخوان
خسته ام
دلشکسته ام
و دیگر هیچ آهنگی
مرا بشوق رقص نمی خواند.
آناستازیا
برایم گریه کن
بگذار شانه هایم
طعم بارانرا بچشند
آناستازیا
مرا با دردهایت شریک کن
لبخنده ی توام.
اناستازیا
بگذار شوق رهایی را
در کنار تو
تیرباران شوم
آناستازیا
آه
آناستازیا
ف.ک
Kommentarer
Skicka en kommentar